قلم وکیل

موسسه حقوقی و داوری امین عدالت کبریا در تهران ارائه دهنده خدمات حقوقی

فقط میخواست بنشیند

فقط میخواست بنشیند

امروز دادسرای ناحیه ٣ بودم مشغول به مرور لایحه مفصلی که منتظر تقدیم آن به شعبه بازپرسی مربوطه بودم کمی سر و صدا شد تا اینجایش که طبیعی است گاهی سربازی از دیدن تلفن همراه در دست ارباب رجوع میخروشد گاهی ارباب رجوع از عدم…
چگونه میشود خدا عاشق یک زن نباشد

چگونه ممکن است که خدا عاشق یک زن نباشد!

چگونه ممکن است که خدا عاشق یک زن نباشد! چشمهایش کوره است! کوره ای آتشین! که نمیسوزاند! مینوازد! با حرارت وصف ناشدنی اش! قلبت را! چشم های یک زن را میگویم! ابروهایش برای دلبریست! رقاصه اند! میرقصند بالای آن دو کوره ىِ سوزان! انحناىِ گونه…
قصه وکالت

قصه وکالت

میخواهم از قصه وکالت برایتان بنویسم قصه وکالت قصه ای با ماهیت تلخ و شیرین است تلخ از بابت رنج و زحمتی که بی حاصل میماند شیرین از بابت رنج و زحمتی که نتایجی قابل توجه به بار می آورد مبادا رفیق نیمه راه باشید!…
رومینا | قتل رومینا توسط پدر

رومینا

نامه ای به خدا   میمیرد! نه به مرگ طبیعی! کشته میشود! با سوزی عجیب! تلخ است ایام! ترسناک است! خدایا تو نمیترسی؟ من که میترسم.. لبخندم همراه با شرم است من از خودم خجالت میکشم از قوانین عجیب و غریب خجالت میکشم از آزادیِ…
کروناست دیگه | قلم وکیل | نازنین کوهستانی

کروناست دیگه!

بیستم اسفندماه! آخرین جلسه رسیدگی سال ٩٨! ساعت ٩ صبح.. در یکی از شعبات مجتمع قضایی…تهران من، وکیل خوهان موکلم، خواهان طرف دعوا، خوانده وکیل ندارد. جملگی حاضر هستیم. ساعت ٨:٣٠ صبح. اعلام حضور اصحاب دعوا نزد منشی دادگاه انجام میشود. میگذرد. ساعت ٩ صبح…
اکنون مهم نیست

اکنون مهم نیست

مرد بود که به خواستگاری آمد مرد بود که زن را خواست مرد بود که ابراز علاقه کرد و زن تمام قد برایش تپید! مرد بود که دستش گرم بود و زن کل وجودش قلب شد.. هر دو خواستند! اکنون زن مهم است! مرد آمد…
قضاوت ممنوع

ممنوع

گفت: چگونه وکالتش را قبول کردی؟ گفتم: با تنظیم وکالتنامه! فهمید که قصدم تمسخر او نیست و اتفاقا در پی تفهیم امر مهمی به او هستم.. گفت: منظورم اینه چجوری میتونی ازش دفاع کنی؟ گفتم: طبق قانون! نگاهی توام با مکث چند ثانیه ای بهم…
دیوار

دیوار

سرش پایین است بسیار مظلوم مینماید کم حرف میزد سعی بر حفظ ظاهر و متانت دارد به همه احترام میگذارد به قاضی به من که وکیل طرف مقابل او هستم به منشی دادگاه.. اما من چشمم به تکان بی امان پاهایش است به پلک زدن…
جبر

جبر

ملتهب بود. به سیاق همیشه. پنداری همواره تب دارد. گاهی چنان دم میکند که تا چند خیابان آن طرف تر هم خشم و خروشش را حس میکنی. دادگستری را میگویم و بیشتر مقصودم دادسراها و دادگاه های کیفری یک و دو است. همان مراجعی که…
پلاک نقره ای- موسسه حقوقی امین عدالت کبریا

پلاک نقره ای

سردم بود. ساعت ٨:۴۶ دقیقه صبح بود. هوا سرد بود. در انتهای صف نه چندان طولانی تحویل تلفن همراه ایستاده بودم. بردن تلفن همراه به داخل دادگستری ممنوع است. به اینکه امروزم چگونه خواهد گذشت و ترتیب و تقدم و تاخر برنامه هایم چگونه است…
فهرست